تبليغاتX
... برای میهن


 

همه سنگ هاي ايران گوهرند

 گوهرشناس

اگر بزرگ ترين عقيقي كه تاكنون ديده ايد، نگين يك انگشتر بوده و حالا مي خواهيد عقيق هايي با حدود ۲۰ سانتي متر قطر را ببينيد، اگر نام كهربا را تنها در كتاب ها و تمثيل هاي ادبي خوانده ايد و حالا مي خواهيد كهرباي واقعي را لمس كنيد، اين نشاني را به خاطر بسپاريد: خيابان ميرداماد، ساختمان دفينه، نمايشگاه درياي نور.

سنگ هاي به نمايش درآمده در اين نمايشگاه حاصل 20 سال تلاش «نادر صنعاني» است که اینک به معرض ديد عموم گذارده شده است. نادر صنعاني متولد سال ۱۳۲۰ تبريز، كارشناس ارشد مهندسي عمران است. او در سال ۱۹۶۰ ميلادي به اتريش مهاجرت كرد و پس از حدود ۴۰ سال در اواخر دهه ۱۹۹۰ به ايران بازگشت.

علاقه صنعاني به گردآوري سنگ هاي تزئيني و قيمتي از ۱۵ سال پيش آغاز شد و طي اين مدت به بيش از ۵۰ نمايشگاه بين المللي در سراسر دنيا سر زد تا اطلاع بيشتري درباره انواع سنگ ها و كيفيت آنها به دست آورد.

حاصل جست وجوهاي صنعاني رسيدن به اين نتيجه بود كه پرداختن به سنگ هاي تزئيني و قيمتي نه تنها يك صنعت سودآور و يك هنر جذاب است، بلكه از حيث علمي نيز (مثلاً به سبب خصوصيات درماني سنگ ها) حائز اهميت بسيار تلقي مي شود.

در ايران به غير از فيروزه و عقيق و كمي هم ياقوت اطلاع چنداني از ساير سنگ ها در دست نيست و استفاده مناسبي هم از آنها به عمل نمي آيد، با اینحال صنعاني در اين باره مي گويد: هم اكنون بيش از ۶۰۰ نوع سنگ و گوهر قيمتي و تزئيني در جهان شناسايي شده كه ايران به تنهايي ۷۰ درصد آنها را در اختيار دارد، اما نه كسي به فكر استخراجشان است و نه مي دانند پس از استخراج با آنها چه كنند.

در نمايشگاه درياي نور، تنديس هايي سنگي از حيوانات، اشيا، ميوه ها و حتي اسطوره هاي تاريخي به چشم مي آيد. سنگ هاي به نمايش درآمده مجموعه اي از فيروزه، عقيق، كريستال، فلورايد، كيانيت، كريز، كولا، گارنت، كوارتز صورتي، يشم و... را دربرمي گيرند و برخي از آنها از حيث نوع سنگ و كار هنري كه رويشان صورت پذيرفته، فوق العاده گرانبها هستند.

با اين حال صنعاني مي گويد تا به حال نه به ارزش اين آثار فكر كرده و نه به تعداد آنها، بلكه هدف او آشنا كردن مردم ايران با انواع سنگ هاي قيمتي است و اين كه كشورشان چه ثروتي از اين رهگذر در اختيار دارد و چگونه مي تواند از آنها در عرصه علم، صنعت و هنر استفاده كند.

كلكسيون سنگ هاي صنعاني البته از كم نظيرترين كلكسيون هاي جهان به شمار مي رود؛ چه آن كه مهم ترين موزه سنگ هاي تزئيني جهان در آمريكا ۹۷ نوع سنگ و گوهر را در خود جاي داده است، اما مجموعه اي كه او فراهم آورده از 140 نوع سنگ و گوهر تزئيني نادر شكل يافته كه یک ركورد جهانی به شمار می آید.

هرچند كه ارزش سنگ ها را مي توان با يك نگاه ساده نيز دريافت، اما توضيحات مهندس صنعاني ابعاد حيرت آوري از ارزش افزوده آنها را روشن مي سازد. او مي گويد: امروزه در كشور ما يك تن سنگ كوارتز يعني يك ميليون گرم به قيمت ۴۰ هزار تومان در بازار به فروش مي رسد، در حالي كه با دادن تراش به سنگ ها و پرداخت جزيي آنها، يك گرم را مي توان در بازار جهاني به بهاي يك دلار به فروش رساند و بدين ترتيب بهاي يك تن را به يك ميليون دلار رساند!

با اين وصف تأسف عميق اين مجموعه دار به سبب نبود علم و فناوري مناسب در استخراج و فرآوري سنگ ها جاي شگفتي ندارد. آن هم در شرايطي كه از آلمان و ايتاليا و چين گرفته تا هند و پاكستان و حتي افغانستان بهره درخوري از استخراج و تراش سنگ ها به دست مي آورند. بديهي است كه بهره برداري علمي از سنگ و توجه به جنبه هاي صنعتي و هنري آن علاوه بر درآمدزايي (آن هم با سرمايه گذاري نه چندان زياد) در ايجاد اشتغال سهم به سزايي خواهد داشت.

در اين صورت پيشنهاد كسي كه 20 سال از عمر خويش را صرف مطالعه بر روي سنگ ها كرده چيست؟ او پاسخ مي دهد: كارشناسان براي فعال كردن اين بخش در اقتصاد كشور ۵ راهكار اساسي را پيشنهاد داده اند كه عمل به آنها موفقيت بزرگي را براي ايران در حوزه سنگ هاي تزئيني و قيمتي رقم خواهد زد.

وی ادامه می دهد: نخستین راهکار ارایه شده ايجاد رشته هاي گوهرشناسي و تراش سنگ هاي قيمتي در دانشگاه ها يا حداقل آموزش آنها در مراكز فني و حرفه اي است.

صنعانی می افزاید: تأسيس موزه ملي گوهر و سنگ و تهيه شناسنامه اي از سنگ هاي ارزشنمد موجود در ايران و جهان راهکار دومی است که از سوی کارشناسان ارایه شده است.

او در خصوص راهکار سوم نیز می گوید: وارد كردن فناوري ماشين آلات استخراج و تراش سنگ كه از تكنولوژي پيچيده و گران قيمتي نيز برخوردار نيستند از دیگر عوامل فعال کردن صنعت گوهر تراشی در ایران است.

صنعانی به روز كردن اطلاعات مربوط به انواع سنگ هاي موجود و شناسايي معادن سنگ در سراسر كشور را راهکار چهارم کارشناسان خواهنده و اظهار می دارد: سرمايه گذاري دولت و بخش خصوصي در امر استخراج و پرداخت سنگ ها نیز آخرین راهکار در این بخش است.

    به هر روي توسعه نيافتگي بخش سنگ در كشور موجب شده كه صنعاني طي ۵ سال گذشته نمونه هاي خام سنگ هاي ايراني را پس از گردآوري به چين بفرستد تا پس از ساخته و پرداخته شدن به كشور بازگردانده شوند. تنها ديدن نمونه هايي از تنديس هاي سنگي كه در چين ساخته شده اند و در نمايشگاه درياي نور به نمايش درآمده اند، نشان خواهد داد كه سنگ ها - حتي آنها كه به ظاهر بي ارزش و در دسترس هستند - چه ثروتي به شمار مي آيند و فرصت استفاده از اين ثروت چگونه از دست مي رود.

این گوهر شناس برجسته تبریزی كار با اين دستگاه هاي تراش سنگهاي قيمتي را بسيار ساده خوانده و می گوید: كار با اين دستگاه ها به مهارت زيادي احتياج نداشته و نيروي غيرماهر و غير متخصص نيز مي تواند تنها با دارا بودن سواد خواندن و نوشتن اندازه گيري و پس از گذراندن يك دوره آموزشي 60 روزه، صاحب يك هنر، صنعت و يك شغل شوند.

وي با اشاره به نيروي بالقوه فعال و توانمند جامعه كه بيش از سه ميليون نفر برآورد مي شوند، اشتغال آفريني صنعت گوهر تراشي را قابل توجه عنوان كرده و می افزاید:اين صنعت مي تواند ثروتي حدود 150 هزار ميليارد تومان و صادراتي كمتر از 10 ميليارد دلار را نصيب كشور كند.

صنعانی ادامه می دهد: اشتغال زايي اين صنعت به گونه اي است كه با تاسيس هر كارگاه يا كارخانه توليد و فرآوري سنگ مي توان براي 20 تا 100 نفر به طور مستقيم اشتغال ايجاد كرد كه به تبع ميزان اشتغال غير مستقيم ايجاد شده آن نيز كم تر از اين مقدار نخواهد بود.

صنعاني تصريح می کند: يك واحد سنگ 30 گرمي در بازار جهاني به طور متوسط قيمتي برابر 30 يورو دارد،اين در حالي است كه ما مي توانيم آن را در داخل كشور با قيمتي كمتر از يك يورو توليد و فرآوري كنيم .

وي در اختيار داشتن بيش از 50 درصد معادن و منابع انواع سنگ هاي گوهرين را امتياز ديگري براي صنعت گران اين رشته دانسته و می گوید: صنعت گوهر تراشي قادر خواهد بود به عنوان يك صنعت مولد خانگي به كار گرفته شده و زنان سرپرست خانوار، معلولان، و اقشار كم درآمد را صاحب اشتغال و درآمد كند.

صنعانی همراهي و همكاري دولت را در راه اندازي و اجراي اين پروژه بسيار مهم و موثر دانسته و اظهار می دارد: توسعه اشتغال زايي اين صنعت نياز به عزم ملي دارد و دولت بايد با رفع بروكراسي هاي غير ضروري مسير را براي توسعه اين صنعت باز بگذارد.

صنعاني با بیان اینکه حاضر است اطلاعات و تجربه هاي خود درباره سنگ ها را در اختيار همه سازمان هاي مرتبط با اين امر قرار دهد تا شايد براي فعال كردن اين بخش به كار آيد، اما «فعلاً كسي از او در اين مورد توضيحي نخواسته است»! و شايد اصلاً كسي نمي داند كه چنين كسي چنين كار سترگي را به انجام رسانده يا چنين نمايشگاهي در گوشه اي از پايتخت برپا شده است؛ نمايشگاهي كه تنها يك پيام دارد: سنگ ها را جدي بگيريم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط مهرداد خوشکار مقدم  | 



 

تماشای جنایات غزه تفریح جدید صهیونیستها !

غزه 

در اقدامی عجیب و در عین حال غیر انسانی، صهیونیستها تماشای کشتار کودکان، زنان و مردان مظلوم غزه را به تفریح جدید خود تبدیل کرده اند.

برخی خبرگزاری ها و شبکه های خبری بین المللی، اخیرا صحنه هایی از بربریت مدرن را به نمایش گذاشتند که در آن خانواده های اسرائیلی در کمال خونسردی از دیدن صحنه های کشتار مردم در نواره غزه به وجد آمده و احساس شادی می کنند!

در این تصاویر، نشان داده می شود خانواده های اسرائیلی ساکن در سرزمینهای اشغالی در بلندی های مشرف به غزه، کمپ های تفریحی برپا کرده و همراه با زنان و کودکان خود با استفاده از دوربینهای بسیار قوی، بمباران و گلوله باران غزه را با شور و شوقی بسیار به نظاره می‌نشینند!

یک شهروند این رژیم درگفتگو با خبرنگاران در پاسخ به اینکه چگونه به تماشای صحنه‌های فجیع کشتار مردم غزه می نشیند گفت: گرچه چند زن و کودک در این جنگ کشته شده اند اما به نظر من اتفاق خاصی نیفتاده است!

وی که با همراه با فرزند نوجوان و همسر خود در این منطقه حضور یافته و به تماشای گلوله باران غزه نشسته است، افزود: جنگی به وقوع پیوسته و فقط چند نفر کشته شده اند اما دنیا که به پایان خود نرسیده است!

یک زن اسرائیلی نیز گفت: به نظر من باید زنان و کودکان اسرائیلی با واقعیات کنار بیایند. او با اشاره به حضور فرزند نوجوان خود در این منطقه افزود: به اعتقاد من پسرم باید بسیار زودتر از اینها با چنین حوادثی روبرو می شد تا در آینده دچار سردرگمی نگردد!

کودکان شهید غزه

یک دختر 14 ساله نیز که در کمال آرامش کشتار هم سن و سالان خود در غزه را به نظاره نشسته است، گفت: ما کودکان و نوجوانان اسرائیلی با حضور خود می‌خواهیم به اینگونه حوادث عادت کنیم!

به ادعای این شهروند سرزمینهای اشغالی، کودکان اسرائیلی آینده سازان این کشور(!) هستند و باید خود را برای صحنه هایی بدتر و دلخراش تر از این هم آماده کنند!

درصحنه ای دیگر از این تصاویر، اسرائیلی های حاضر در این منطقه با هدف قرار گرفتن یک مسجد در غزه از شادی به هوا پریده و عده ای دیگر نیز عکس یادگاری می‌گیرند!

انتشار این تصاویر بازتاب گسترده ای در رسانه های بین المللی داشته و علاوه بر مردم کشورهای منطقه، موجب خشم و اعتراض مردم دیگر نقاط جهان شده است.

برخی از شبکه های خارجی به نقل از روانشناسان و کارشناسان اجتماعی این عمل مردم اسرائیل را ناشی از نوعی سادیسم و دیگر آزاری رواج یافته در این کشور می‌خوانند.

این کارشناسان، عصر رژیم صهیونیستی را استقرار بربریت مردن نامیده و اعتقاد دارند دیدن چنین صحنه هایی انسان را به یاد دوران گلادیاتورهای باستان می اندازد که در آن مردم روم با دیدن صحنه های کشت و کشتار مردم بی دفاع در مقابل گلادیاتورها و دریده شدن آنها از سوی حیوانات وحشی به وجد می آمدند.

چنین صحنه هایی که در حافظه تاریح باقی خواهد ماند، ثابت می کند مردم تحت حاکمیت صهیونیستها نیز دستکمی ازحاکمان غاصب صهیونیستی نداشته و فرقی میان نظامیان و غیرنظامیان آنها وجود ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط مهرداد خوشکار مقدم  | 



 

پدرى براى جذاميان

دکتر مبین 

در مطلب قبلی اگر از آسایشگاه باباباغی نوشتم و از مهار جذام که بیماری و کابوس وحشتناک دهه‌های 30 و 40 کشوربه شمار می رفت، حیفم آمد از بزرگ‌مردی ننویسم که با فدا کردن عمر خویش، آسایشگاه بابا باغی را به کانون امنی برای جذامیان تبدیل کرده است.

در این میان گرچه امروزه کمتر از «دکتر سید محمد حسینی مبین» نام و نشانی دیده می شود، اما به حق ریشه کنی جذام در منطقه در سایه زحمات او بوده است:

اگر «سيدمحمد حسين بهجت تبريزى» به عشق ادبيات، رشته پزشكى را رها كرده و در عرصه شعر و فرهنگ و ادب به «شهريار نسخ» معروف گرديد، در همين دوران همشهرى وى «سيدمحمد حسينى مبين» تحصيل در رشته ادبيات را در اوج عشق و علاقه نيمه تمام گذاشت و به ناگاه به عرصه طبابت ودرمان قدم نهاد و البته اين سرآغازى بود براى نيم قرن خدمت بى ادعاى مردى كه هم اينك او را «پدر مهربان جذاميان» لقب داده اند.

 سرگذشت «طبيب عشق»

دكتر سيدمحمدحسينى مبين، شاعر، نويسنده و پزشك تواناى معاصر آذربايجان به سال ۱۳۰۶ شمسى در محله چرنداب تبريز ديده به جهان گشود. وى در سال ۱۳۲۷ ديپلم خود را از دبيرستان فردوسى تبريز اخذ و در سال ۱۳۲۸ وارد دانشكده پزشكى دانشگاه تبريز گرديد.

دكتر مبين در سال ۱۳۳۳ موفق به اخذ مدرك دكتراى خود از اين دانشگاه شد و از سال ۱۳۳۷ فعاليتهاى خود را با بيماريابى جذام در مناطق مختلف آذربايجان آغاز كرد. يك سال پس از آن بود كه دكتر محمدحسينى مبين به عنوان كفيل «آسايشگاه جذاميان بابا باغى تبريز» انتخاب و بيش از ۳ دهه در اين مركز بانى خدمات غيرقابل انكارى گرديد.

اين متخصص بيماريهاى پوستى هم اينك با ۷۶ سال سن همچنان به درمان بيماران پوستى سراسر كشور مى پردازد.

 چرا رشته پزشكى؟

دكتر مبين كه امروزه نيز طبع شاعرى خود را همچنان حفظ و مجموعه اشعارى نيز منتشر كرده است در پاسخ به اينكه چرا در اوج علاقه به ادبيات تحصيلات خود را نيمه تمام گذاشت، مى گويد: «زمانى كه در سال ۱۳۲۷ در رشته ادبيات وارد دانشگاه تبريز شدم حدود ۷ سال از فوت پدرم مى گذشت. از اين رو همه اعضاى خانواده (۴ برادر و ۲ خواهر) از برادر بزرگتر خود تيمسار سپهبد ابراهيم مبين حرف شنوى داشته و احترام خاصى برايش قائل بوديم.»

وى مى افزايد: «برادرم وقتى فهميد من در رشته ادبيات وارد دانشگاه شده ام خاطرنشان كرد بهتر است در رشته اى تحصيل كنم تا بتوانم به هموطنان خود خدمت نمايم و الا شعر و شاعرى را در كنار آن نيز مى توانم ادامه دهم. اين بود كه پس از ۲ ماه تحصيل در رشته ادبيات، به رشته پزشكى روى آوردم.»

 چرا جذام؟

در سرنوشت اغلب فرهيختگان جهان، گاهى يك كتاب، عكس، فيلم و حتى يك جمله آنچنان تأثيرى گذاشته كه انقلاب عظيم فكرى در او پديده آورده است؛ اين مورد درباره دكتر مبين نيز صدق مى  كند. استاد در مورد اينكه چگونه به سوى جذام كشيده شد، مى گويد: «دانشجوى سال پنجم پزشكى بودم كه كتاب دكتر آلبرت شوايتزر با نام «در قلب آفريقا» به دستم رسيد. ديدم اين طبيب آلمانى ۱۸ سال از عمر خود را در ميان جذاميان مناطق مختلف آفريقا سپرى كرده و منشأ خدمات انسانى بزرگى شده است.»

وى مى افزايد: «اين كتاب تأثير شگرفى بر من نهاد و آرزو كردم من هم بتوانم در اين عرصه به هموطنان خود خدمت كنم لذا گرايش به سوى بيماران جذامى و درمان آنان از دوران دانشجويى در من ايجاد شد.»

 دکتر مبین

«بابا باغى» مأمن جذاميان

«بابا باغى» به عنوان قديمى ترين آسايشگاه جذاميان ايران در سال ۱۳۱۰ به وسعت ۷۵ هكتار توسط شهردارى به قيمت ۶۰۰ تومان خريدارى و به مكان نگهدارى جذاميان اختصاص يافت.

در سال ۱۳۱۲ شمسى، عمليات احداث ساختمانهاى اين مجموعه به اتمام رسيده و در اولين نوبت، ۷۵ نفر از بيماران جذامى اطراف تبريز بدانجا منتقل گرديد. به گفته استاد مبين، در آن سالها حصارى به ارتفاع ۳ متر و عرض يك متر دور بابا باغى كشيده بودند كه آن را بيشتر به زندان باستيل شبيه كرده بود تا آسايشگاه، چرا كه اعتقاد آن زمان بر قرنطينه كردن بيماران جذامى و حبس كردن آنان استوار بود.

با شناخته تر شدن بابا باغى رفته رفته بر تعداد جذاميان مستقر در آن نيز افزوده مى شد، اين درحالى بود كه «جذام» به عنوان وحشتناك ترين بيمارى آن سالها، مورد نفرت مردم و حتى طبيبان قرار داشت و از سوى ديگر امكانات چندانى نيز براى درمان بيماران اختصاص نمى يافت...

 ناجى جذاميان

دكتر محمدحسينى مبين در اوايل دهه ۳۰ در حالى كه هنوز دانشجو بود فعاليت خود را با بيماريابى جذام از منطقه اهر و ارسباران آغاز كرد. به گفته استاد، در آن دوران «جذام» براى آذربايجان مسأله حادى بود. ايالت آذربايجان كانون عفونت جذام بود به طورى كه دو سوم جذاميان ايران را بيماران آذرى تشكيل مى  دادند.

با افزايش حساسيت ها و بيشتر شدن توجه دولت به بيمارى جذام، بابا باغى در رديف كشورهاى كمك گيرنده سازمان بهداشت جهانى قرار گرفت و در اين سالها اولين محموله داروهاى درمان جذام وارد ايران شد. اين در حالى بود كه تعداد جذاميان باباباغى به ۵۵۰ نفر رسيده بود.

دكتر مبين مى گويد: «در سال ۴۱ از سوى سازمان بهداشت جهانى به مدت يك سال براى جذام شناسى و مطالعات تكميلى به كشورهاى اسپانيا، پرتغال، نيجريه و مالى اعزام شدم و پس از آشنا شدن به روشهاى روز جهان در اروپا و وضعيت درمان بيماران آفريقايى با دستى پر به ايران بازگشتم.»

در اين سالها بود كه دكتر مبين به سمت رياست آسايشگاه باباباغى منصوب و چهره اين مركز به كلى عوض شد.

استاد مبين مى گويد: «اسلام مى گويد از جذام فرار كنيد همانگونه كه از شير فرار مى كنيد اما ما از جذامى فرار مى كرديم و فكرى براى درمان آن نمى شد.»

به گفته وى در بورسيه تحصيلى سازمان بهداشت جهانى به آنان خاطرنشان كردند كه راه درمان جذاميان، زندانى كردن آنان نيست و لذا اولين اقدام او برداشتن تمام حصارهاى باباباغى و تبديل آن به يك مركز تحقيقاتى و درمانى بيمارى جذام بود. در اين سالها بود كه سازمان بهداشت جهانى داروى ضد جذام را به طور رايگان وارد ايران نمود و اين پروسه سالها ادامه داشت.

دکتر مبین

 جذام چگونه به ايران آمد؟

به گفته استاد مبين با پيشرفت علم در عصر كنونى نيز هنوز علت به وجود آمدن باسيل جذام و چگونگى ورود آن به ايران مشخص نشده اما كشورهاى چين، ژاپن، مصر و هندوستان به عنوان كانونهاى جهانى «جذام» شناخته شده اند.

به گفته اين متخصص پوست و محقق بيمارى جذام، حكايتهاى متعددى درباره نحوه ورود جذام به ايران وجود دارد اما آنچه مشخص است اينكه جذام از راه آذربايجان وارد ايران شده است.

 وضعيت کنونی جذام در ايران

دكتر محمدحسينى مبين در مورد وضعيت جذام در ايران مى گويد:«طبق اعلام سازمان بهداشت جهانى اگر تعداد جذاميان كشورى يك به ۱۰ هزارنفر باشد اين بيمارى در مرحله حذف قرار دارد، اين درحالى است كه در ايران نسبت فوق ۱۲ صدم به ۱۰ هزارنفر است و اين يعنى مرحله ريشه كنى جذام در ايران.»

به گفته دكتر مبين اما براى ريشه كنى كامل جذام بايد دولت با همكارى سازمان بهداشت جهانى اقدام به اجراى برنامه هاى تكميلى نمايد تا جذام نيز مانند ساير بيماريهاى اپيدمى در كشور ريشه كن گردد.

به گفته استاد مبين ديگر جذام بيمارى وحشتناكى محسوب نمى شود. درحالى كه مدت درمان يك جذامى در دهه ۴۰ ، ۱۵ سال طول مى كشيد كه اين مدت هم اينك به ۴۵ روز كاهش يافته است.

دكتر مبين مى افزايد: «تعداد جذاميان ايران ۱۰ هزارنفر بود كه پس از انجام مراحل مختلف درمان روى آنان اين رقم به ۷۷۷ نفر كاهش يافته است و در صورت نظارت مداوم و ادامه درمان، اين بيمارى به كلى ريشه كن مى شود.»

 ... و مادر جذاميان:

آيا ۳ دهه زندگى با جذاميان و وقف درمان آنان شدن بدون همكارى و همدلى خانواده امكانپذير است؟ دكتر مبين ضمن قدردانى از زحمات همسر خويش در طول ساليان گذشته، مى گويد: «همسر من خانم نشاط وثوقى كه خود ليسانسيه مامايى  است نقش بسزايى در موفقيت هاى به دست آمده دارد و اگر تشويق و همكارى او نبود امكان ادامه فعاليت در روزهاى سخت و طاقت فرساى آنها سالها وجود نداشت.»

همانگونه كه امروزه ساكنان باباباغى استاد مبين را آتا (پدر) صدا مى زنند، همسر وى نيز به عنوان آنا (مادر) مورد خطاب قرار مى گيرد.

دكتر مبين مى گويد: «همسرم به واقع حكم مادر بسيارى از ساكنان باباغى را دارد چرا كه طى ۴۰ سال گذشته خيلى از آنها به دست خانم وثوقى ديده به جهان گشوده اند.»

***

پدر مهربان جذاميان شايد جزو اولين و خوش اقبال ترين فرهيختگان كشور است كه در جو فرهنگ مرده پرستى حاكم، در زمان حيات وى از سوى اهالى فرهنگ و علم مورد تجليل شايسته قرار گرفته و در سال ۷۶ نيز به عنوان يكى از ۱۰ پزشك فرهيخته و پيشكسوت ايران برگزيده شده است.

استاد مبين با بيان اينكه تمامى جوانى خود را با عشق و علاقه صرف درمان جذاميان كرده است، مى گويد: «هيچ لذتى بالاتر از خدمت به خلق خدا نيست و اعتقادم براين است كه فيوضات الهى شامل حالم گرديد تا براى خدمت به مردم به سوى «باباباغى» كشيده شوم...»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط مهرداد خوشکار مقدم  | 



 

اين خانه ديگر سياه نيست

بابا باغی

دیدن فیلم"این خانه سیاه است" اثر ارزشمند فروغ فرخزاد واقعا منقلبم کرد...

فروغ در این فیلم احساسات شاعرانه خود را با جسارت هنری خویش درآمیخته و در دوران سیاه شیوع جذام در ایران در مکانی حضور یافت که کمتر کسی زحمت آن را به خویش راه می داد.

"خانه سیاه است" فریاد مظلومیت و بدبختی و فراموشی انسان هایی است که بدون هیچگونه جرمی و تنها به خاطر یک بیماری ناخواسته، به حبس ابد در یک اردوگاه محکوم شده بودند.

هم از این روست که مستند این خانه سیاه است به عنوان نخستین فیلم ایرانی مستند موفق به دریافت جوایز بین المللی شد.

دیدن فیلم فروغ انگیزه ای شد تا پس از گذشت حدود نیم قرن از آن اثر سری به "بابا باغی" بزنم و وضعیت آن را با آن زمان مقایسه کنم.

بدون تردید وضعیت امروز بابا باغی به هیچ عنوان قابل قیاس با دهه های ۳۰ و ۴۰ نیست.

چه شیرزن ها و بزرگ مردانی که سال ها رنج و سختی روزگار را به جان خریدند تا جذام در این منطقه مهار شود.....

... و این گزارش حاصل دیدن "خانه سیاه است" بود:

با تلاش هاى ۷۰ ساله پزشكان و متخصصان ايرانى و خارجى براى درمان بيماران جذامى ساكن شهرك «بابا باغى» در تبريز، اين مجموعه هم اكنون به يكى از مراكز عمده تحقيقات بيمارى هاى پوستى جهان تبديل شده است.

آسايشگاه «بابا باغى» كه به مساحت ۷۵ هكتار در ۱۵ كيلومترى شمال غربى تبريز واقع شده است، در سال ۱۳۱۰ شمسى به اسكان بيماران جذامى شمال، غرب و شمالغرب كشور اختصاص يافت اما به دليل كمبود امكانات، شرايط براى اسكان و درمان بيماران جذامى به هيچ وجه مهيا نبود.

۲ سال بعد در سال ،۱۳۱۲ بلديه تبريز شهرك بابا باغى را به قيمت ۶۰۰ تومان خريدارى كرده، پس از انجام برخى تغييرات و مهيا كردن شرايط اوليه، اين مكان را به وزارت بهداشت آن روزگار واگذار كرد.

اين مجموعه از ۷۰ سال گذشته تاكنون، همواره پناهگاه بيمارانى بوده كه جامعه به دليل ناآگاهى و عدم اطلاع كافى از اين نوع بيمارى، از آنها رويگردان بوده است.

* خانه سياه بود

آسايشگاه بابا باغى، حكايت انسان هايى كه به دليل ابتلا به بيمارى جذام (خوره) و از دست دادن اعضاى بدن خود ناگزير از پشت كردن به زندگى شدند.

دكتر محمدحسين مبين، پزشكى كه به دليل نيم قرن فعاليت در اين آسايشگاه به «پدر جذاميان» شهرت يافته است، مى گويد: جاى جاى آسايشگاه بزرگ بابا باغى تبريز، داستان هاى بسيارى از بيمارانى در سينه دارد كه از بد روزگار و به دليل محروميت هاى اجتماعى به مدت چندين دهه، عمر خود را به دور از اجتماع و بر فراز ارتفاعات سپرى كرده اند.

وى با يادآورى سال هاى تلخ گذشته مى افزايد: در سال هاى غمبار دهه هاى ۱۳۳۰ و ،۱۳۴۰ بيمارى جذام در نقاط مختلف كشور بويژه خطه آذربايجان بيداد مى كرد. در آن سال هاى شوم چه جوان هايى كه به دليل ابتلا به بيمارى جذام و تغييره چهره ظاهريشان، مجبور به گذشتن از عشق و زندگى و دل كندن از خانه و ديار خود شدند.

آسايشگاه بابا باغى تبريز كه در سال هاى ابتدايى تأسيس آن به دليل حصارهاى ۳ مترى اطراف آن بيشتر به يك اردوگاه شباهت داشت، فعاليت خود را با پذيرش ۷۵ بيمار جذامى آغاز كرد. اين مركز در فاصله كمتر از ۲ سال، ۶۰۰ نفر از جذاميان مناطق مازندران، گيلان، كردستان و آذربايجان را در خود جاى داده بود.

دكتر مبين مى گويد: در سال هاى اوليه فعاليت بابا باغى، كمبود پزشك و داروى جذام مشكلات بسيارى را براى بيماران آن به وجود آورده بود اما با فعاليت هاى صورت گرفته، اين مركز در كانون توجهات بين المللى از جمله سازمان بهداشت جهانى قرار گرفت.

به گفته وى، در سال هاى دهه ۱۳۳۰ شمسى، «جذام» به عنوان خوفناك ترين بيمارى آن زمان، سايه شوم خود را بر سراسر آذربايجان افكنده بود، به طورى كه دو سوم بيماران جذامى كشور در اين خطه زندگى مى كردند. از اين رو، در فاصله سال هاى آغاز فعاليت بابا باغى تا اوايل دهه ،۱۳۴۰ اعتقاد همگان بر قرنطينه كردن و حبس بيماران جذامى استوار بود، فارغ از اين كه اينان نيز همچون ديگران از حق حيات برخوردار بودند.

استاد محمد حسين مبين خاطرنشان مى كند: به طور كلى، سال هاى دهه ۲۰ تا اواخر دهه ۴۰ دوران سياه تسلط بيمارى جذام در ايران بود. كمبود بهداشت، نبود پزشك متخصص و ناياب بودن داروى جذام روزگار سختى را براى جذاميان ايران بويژه در «بابا باغى» فراهم كرده بود.

وى مى افزايد: از سوى ديگر، مردم عادى نيز به دليل نداشتن آگاهى بيماران جذامى را از جامعه طرد كرده بودند.

مبین به حضور فروغ فرخزاد در باباباغی اشاره کرده و می گوید: در آن سال ها اين خانه واقعاً سياه بود.

وی در عین حال با اظهار تاسف از عدم امکان ملاقات با فروغ در آن دوران یادآور می شود: در آن سال (۱۳۴۱) من به دلیل اعزام به یک دوره آموزشی به اروا در آن زمان امکان دیدار با این هنرمند ارزمند کشور راپیدا نکردم. 

آرامگاه فروغ فرخزاد

* خانه ديگر سياه نيست

ساكنان شهرك كوچك «بابا باغى» اما بعدها ياد گرفتند كه چگونه با نامرادى هاى روزگار كنار آمده و به واسطه ابتلا به يك بيمارى ساده از همه خوشى ها و زيبايى هاى زندگى چشم نپوشند.

اينان در سايه تلاش هاى دلسوختگانى كه براى خدمت به بشريت هيچ مرز و محدوده اى قائل نبودند، با طعم شيرين زندگى آشنا شدند و در همان آسايشگاه كه روزى به خانه سياه شهرت يافته بود، به دامان زندگى بازگشتند.

دكتر مبين مى گويد: از سال هاى دهه ،۴۰ آسايشگاه بابا باغى محل فعاليت پزشكان بين المللى از كشورهايى چون فرانسه، لبنان و ... شد. همچنين در اين دوران، پزشكان ايرانى براى آموزش درمان بيمارى جذام از سوى سازمان بهداشت جهانى به كشورهاى اروپايى و آفريقايى اعزام شدند. پزشكانى چون دكتر دهقان، دكتر فرزام، دكتر داويد و دكتر جان استامفورد زحمات بسيارى در اين مجموعه متحمل شده اند.

نكته جالب در مورد آسايشگاه بابا باغى اين كه نخستين پزشك داوطلب خدمت در اين مركز، يك طبيب اروپايى بوده است. دكتر آلفونس داويد، كه در اين شهرك دورافتاده ساكن شد، به فاصله چند سال الهام بخش پزشكان ايرانى شد به طورى كه طبق گفته خود دكتر مبين، آشنايى با دكتر داويد، او را به سوى فعاليت در اين مركز تشويق كرد.

به طور كلى، در سال هاى بعد از دهه ،۵۰ ديگر از نااميدى ها و يأس هاى دو نسل قبلى ساكن آسايشگاه «بابا باغى»، خبرى نبود و مردان و زنان اين وادى فراموش شده با بستن پيمان زندگى با همديگر، نونهالانى سالم و سرحال به محيط حيات خود تقديم كردند.

زندگى در «بابا باغى» پس از سال ها رنج و مشقت جان گرفت و با تلاش مداوم و مستمر پزشكان و پرستاران بشردوست، اين مكان كانون توجهات داخلى و جهانى شد. با انتصاب دكتر مبين به رياست آسايشگاه در دهه ،۴۰ حصار ۳ مترى دور آن كه به تعبير خود استاد، بابا باغى را شبيه «زندان باستيل» كرده بود، از ميان برداشته شد.

با افزايش حساسيت ها و بيشتر شدن توجه دولت به بيمارى جذام، آسايشگاه «بابا باغى» ،ايران در رديف كشورهاى كمك گيرنده از سازمان بهداشت جهانى قرار گرفت و در سال ۱۳۴۲ نخستين محموله داروى ضدجذام براى درمان ۶۰۰ بيمار ساكن بابا باغى، وارد اين مركز شد.

پس از وقوع انقلاب اسلامى نيز آسايشگاه بابا باغى از نظر دولت به دور نماند.

قاسم اللهيارى، دبير انجمن حمايت از بيماران جذامى آذربايجان شرقى نيز مى گويد: هم اكنون تقريباً تمامى امكانات رفاهى و زندگى براى جذاميان و خانواده هاى آنان در آسايشگاه بابا باغى توسط دولت تأمين مى شود.

وى كه از سال ۶۱ تا ۷۲ رياست آسايشگاه بابا باغى را بر عهده داشته است، مى افزايد: هزينه هاى امور جارى زندگى جذاميان اين مركز مانند صبحانه، ناهار، شام، برق، آب، تلفن و. .. از سوى دولت پرداخت مى شود.

او خاطرنشان مى كند: دانشگاه علوم پزشكى تبريز ساليانه بودجه اى در حدود ۱۰۰ ميليون تومان به اين مركز اختصاص مى دهد از اين رو، در مقايسه با ساليان گذشته، بيماران جذامى و خانواده هاى آنان در مجموعه بابا باغى در آسايش نسبى قرار دارند.

«بابا باغى» در طول مدت فعاليت خود گرچه از كمك هاى دولتى بهر ه مند شده، اما بدون شك نقش و تأثير كمك هاى مردمى از جمله تشكل هاى اجتماعى اين منطقه در توسعه و بهبود وضعيت بهداشتى و عمرانى آن انكارناپذير است.

در حال حاضر، كمك به «بابا باغى» و عيادت از بيماران جذامى به يك فرهنگ پسنديده در تبريز تبديل شده است. از سوى ديگر، با افزايش آگاهى عمومى از بيمارى جذام، كمك هاى مردمى همواره يكى از مهمترين منابع تأمين نيازهاى جذاميان بوده است.

دكتر مبين خاطرنشان مى كند: با شرايط حاضر و عشق و محبتى كه در مردم نسبت به بابا باغى وجود دارد، به جرأت مى توان گفت كه نه تنها اين خانه ديگر سياه نيست، بلكه مكانى اميدبخش و شادى آفرين است.

هم اكنون ۱۲۳ خانواده شامل ۲۳۰ بيمار مرد، ۶۰ بيمار زن و ۸۰ كودك سالم در كنار ۸۰ نفر پرسنل ادارى در آسايشگاه بابا باغى ساكن و به كارهايى مانند كشاورزى، دامدارى و ديگر فعاليت هاى خدماتى مشغول هستند.

به گفته دكتر مبين، با توجه به پيشرفت فوق العاده علوم پزشكى، بويژه در زمينه درمان قطعى جذام، امروزه اين بيمارى نيز همرديف با ديگر بيمارى هاى پوستى محسوب شده، ديگر نيازى به وجود آسايشگاه هاى خارج از شهر نيست.

به نظر مى رسد با تمام اين شرايط، ادامه سكونت خانواده هاى بيماران جذامى در آسايشگاه بابا باغى تبديل به يك عادت شده و بيشتر جنبه روحى و روانى دارد وگرنه به قول خود استاد مبين، كم كم زمان آن فرا رسيده كه اين افراد نيز همانند ساير بيماران عادى به دامان جامعه بازگردند.

دكتر محمد حسين مبين يادآور مى شود: بيمارى جذام ديگر مانند سال هاى دهه ۲۰ تا ۵۰ بيمارى وحشتناك و خانمانسوز نيست، به طورى كه طول مدت درمان جذام از ۱۵ سال در دهه ،۴۰ به ۴۵ روز در عصر حاضر كاهش يافته است.

او همچنين مى افزايد: در سايه تلاش محققان سراسر دنيا در يافتن درمان قطعى جذام، سازمان بهداشت جهانى سال ۲۰۰۰ را سال ريشه كنى جذام در جهان اعلام كرد.

گفتنى است برابر استاندارد سازمان بهداشت جهانى، اگر در يك كشور ميزان مبتلايان به جذام كمتر از ۱۰ نفر در ميان هر ۱۰ هزار نفر باشد، بيمارى جذام در آن كشور ريشه كن شده است. طبق گفته دكتر مبين، اين بيمارى در ايران به طور كلى كنترل شده به طورى كه هم اكنون نسبت مبتلايان به جذام در كشور ۱۲ صدم در هر ۱۰ هزار نفر است. اما او تأكيد مى كند: با اين حال وظيفه ما پزشكان براى بيماريابى همچنان ادامه خواهد داشت.

طبق آخرين آمار وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكى، در حال حاضر كمتر از ۷۰۰ نفر در ايران به بيمارى جذام مبتلا هستند كه با انجام مراحل درمانى، به زودى به آغوش جامعه باز خواهند گشت.

جذام يك بيمارى ميكروبى است كه عمدتاً به واسطه قطرات تنفسى و از راه بينى و دهان در تماس نزديك و مكرر با فرد بيمار منتقل مى شود.

۹۵ درصد مردم به صورت طبيعى در برابر ميكروب جذام مقاوم اند و اين بيمارى بيشتر در خانواده هاى مستعد از والدين به فرزندان سرايت مى كند.

هم اكنون يك ميليون و ۲۰۰ هزار نفر در دنيا مبتلا به جذام هستند و در حال حاضر بيمارى جذام محدود به برخى كشورهاى آفريقايى، آسيايى و جنوب آمريكاست.

دورنمای باباباغی

* همتى ديگر بايد...

با وجود آنچه گفته شد، مشكلى ديگر همچنان باقى است. خانواده هاى بيماران جذامى بهبود يافته از ترس برخورد ناآگاهانه برخى از مردم از ورود به جامعه بيم دارند. در اين ميان، آنهايى كه به ميان مردم بازگشته اند، نيز از مشكلات بسيارى رنج مى برند.

فقر، بيكارى، مشكلات معيشتى و... معضلاتى است كه گريبانگير اين قشر از هموطنان شده است. قاسم اللهيارى، دبير انجمن حمايت از بيماران جذامى آذربايجان شرقى، در اين زمينه مى گويد: همچنان كه عموم مردم براى ريشه كنى بيمارى جذام در ايران كمك كردند، لازم است تا براى بازگشت بيماران شفايافته به آغوش جامعه نيز تلاش كنند.

وى مى افزايد: ايجاد زمينه هاى شغلى از طريق آموزش مهارت هاى حرفه اى يكى از مهمترين راهكارهاى توانمندسازى خانواده هاى جذاميان به شمار مى آيد.

به گفته وى، هم اكنون ۸۶ خانواده جذامى بهبوديافته در مناطق حاشيه نشين تبريز ساكن هستند كه به دليل مشكلات معيشتى و اقتصادى، در بدترين شرايط ممكن به سر مى برند.

اللهيارى تأكيد مى كند: بيماران جذامى به دليل فشارهاى روحى و روانى در طول مدت درمان خود، نياز به حمايت پس از درمان نيز دارند و براى حل اين معضل نيز همتى ديگر لازم است.

گفتنى است انجمن حمايت از جذاميان آذربايجان شرقى با نظارت برخى از تشكل هاى غيردولتى، كمك هاى نقدى مردم را توسط حساب ۴۷۷ بانك صادرات شعبه تربيت غربى تبريز هدايت مى كند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط مهرداد خوشکار مقدم  | 



 

من افسانه نیستم!

دهقان فداکار

خيلى از ما ايرانيان «او» را افسانه مى پنداريم…

بسيارى نيز نمى دانيم كه «وى» اهل كدام ديار و در كجاى اين سرزمين سكنى گزيده است...

«او»قهرمان دوران كودكى نسل گذشته و نيز نسلهاى آينده ادبيات آموزشى ايران است…

برخلاف پندارهاى موجود اما داستان «دهقان فداكار» ماجرايى است واقعى … شخصيتى كه نزديك به نيم قرن در انزواى كامل به سر برده و به مانند اغلب قهرمانان ملى ايران زمين، در ميان گرد و غبار «افسانه پرورى» تنها مانده است… گرچه خودش اصرار دارد: « نمى خواهم افسانه باشم…»

آذربايجان شرقى ـ شهرستان ميانه:

در فاصله ۴۵ كيلومترى شهرستان ميانه «قهرمانلو» نام روستاى فراموش شده اى است كه در دور افتاده ترين نقطه اش، قهرمانى ملى را در خود جاى داده است.

 البته كمتر راننده اى حاضر مى شود مرا از ميانه تا روستاى قهرمانلو برساند اما زمانى كه فاصله ۳ كيلومترى تنها راه ارتباطى روستاى مذكور ۲۰ دقيقه به طول مى انجامد، ديگر عدم تمايل راننده ها برايم تعجبى ندارد…

خودرو مقابل يك خانه روستايى متوقف مى شود . خانه اى كاه گلى كه در ميانه ويرانه هاى به جاى مانده از پديده مهاجر فرستى، به زحمت خود را سر پا نگه داشته است…

پيرمردى با چهره آفتاب سوخته، اما گشاده رو به گرمى از ما استقبال مى كند… گويى كه سالها مارا مى شناسد… او همان «ريزعلى خواجوى» دهقان فداكار كتاب فارسى سال سوم ابتدايى است…

مى گويد: « در سال ۱۳۰۹ هجرى شمسى در روستاى «قالاچيق» از توابع شهرستان ميانه به دنيا آمدم … شغل ما كشاورزى بود اما به دنبال بروز خشكسالى و نيز مشكلات متعدد، همه اهالى روستاى قالاچيق كوچ كرده و به شهرهاى ميانه ـ تبريز ـ تهران و … كوچ كردند…»

دهقان فداکار

«ازبرعلى حاجوى» كه بر اثر يك سهو در طول سالیان گذشته بنام «ريزعلى خواجوى» شناخته شده در ادامه مى گويد: «من و همسرم نيز مدت ۸ سال است كه به قهرمانلو آمده ايم و در این روستا مستأجريم! »

وی با اشاره به روند امرار معاش خود و خانواده اش می افزاید : «من روى زمين مردم كار مى كنم و همسرم نيز در منزل مردم روستا كار مى كند و اينگونه روزگار را مى گذرانيم!…»

مستقیما" به اصل ماجرا می روم . مى پرسم: «چگونه دهقان فداكار شدى؟!» و دهقان فداکار آن واقعه مشهور را که در طول زمان به مانند نام و نام خانوادگی وی دچار تغییرات بسیاری شده اينگونه شرح مى دهد:

«ماجرا به ۴۴ سال قبل (سال ۱۳۳۹) بازمى گردد. دقيقاً يادم هست كه ۴۵روز از پاييز گذشته بود . يك شب بارانى و سرد … چندتن از بستگان مهمان ما بودند… پس از صرف شام باجناقم به يكباره تصميم به بازگشت به طرف تهران گرفت… هر چقدر اصرار كرديم كوتاه نيامد… لذا من نيز مجبور شدم او را تا ايستگاه قطار همراهى كنم‎. با يك فانوس و يك اسلحه شكارى كه درايام جوانى به همراه داشتم او را به ايستگاه رساندم و خود برگشتم…»

ريزعلى خواجوى درحالى كه به يك نقطه خيره شده است اينگونه ادامه مى دهد: «… در آن ايام من ۳۳ سال داشتم… در مسير قطار حومه ميانه ، دو تونل به فاصله ۵۰ متر از همديگر وجود دارد كه به تونل ۱۸ معروف است… زمانى كه از كنار اين منطقه عبور مى كردم تا به منزل بازگردم متوجه شدم كوه ريزش كرده و ميانه اين دو تونل را كاملاً مسدود نموده است. ابتدا توجهى نكردم ولى بعداً ياد دهها مسافر بيگناه و كودك معصوم افتادم كه داخل قطار هستند…»

وى مى افزايد: « به سرعت به طرف ايستگاه دويدم . در ميانه راه متوجه شدم قطار حركت كرده . اگر وارد تونل مى شد راننده بدون ديد كافى حتماً با سنگهاى انباشته شده برروى ريل برخورد مى كرد و فاجعه اى بزرگ به بار مى آمد ... »

دهقان فداکار

ریزعلی با حالتی که انگار بازهم چنین واقعه ای رخ داده است می افزاید : « نمى دانستم چه بايد بكنم . نگران وهراسان كتم را درآورده و درآن شب بارانى به زحمت آتش زده و به نشانه علامت خطر تکان دادم ... »

او با این جمله که راننده قطار بدون توجه به علامت من به سرعت از كنارم رد شد ادامه می دهد : « بلافاصله فکری به ذهنم خطور کرد ... آخرين چاره را در شليك دو تيرهوايى توسط اسلحه دولول خود ديدم ... و با صداى شليك گلوله ها به يكباره صداى گوشخراش ترمز قطار به گوش رسيد و قطار متوقف شد…»

«دهقان فداكار » با خنده ادامه مى دهد: «آقا چشمتان روز بد نبيند… همه كاركنان وپرسنل قطار بدون اينكه از من چيزى بپرسند، به محض پياده شدن كتكم زدند ...! خلاصه هركه پياده مى شد چندضربه اى به من مى زد ، آنها فكر مى كردند كه من بدون دليل مزاحم حركت قطار شده ام…»

او ادامه مى دهد: « پس از آنكه از كتك زدن من خسته شدند رئيس قطار از من در باره علت كارى كه كرده ام توضيح خواست «!» من هم كه حال و روز مناسبى نداشتم ماجرا را تعريف كردم . آنها باز هم باورشان نشد لذا مرا نيز سوار قطار كردند وآرام وآهسته به طرف محل موردنظر حركت كردند…»

ریزعلی می افزاید : « با ديدن صحنه ريزش كوه، همه شوكه شده بودند… شرمندگى را در چشمان تك تك آنها مى ديدم… مسافران و كاركنان قطار پس از عذرخواهى ، كلى از من تشكر كردند… رئيس قطار هم شخصى به نام عبادى بود…»

ريزعلى در مورد عكس العمل مسؤولان راه آهن آن زمان مى گويد: «يك ماه پس از ماجرا رئيس قطار آن زمان قزوين مرا دعوت كرده و پس از صحبت در خصوص ماجرای آن شب ۵۰ تومان به من پاداش داد…»

او مى افزايد: « آن دوران سربازانى تحت عنوان «سپاه دانش » در روستاها خدمت مى كردند … يك سال پس از ماجرا «على آقا» ، يكى از سپاهيان دانش منطقه نزد من آمده ومژده داد كه جريان آن شب را در كتاب فارسى كلاس سوم ابتدايى چاپ كرده اند… اينگونه بود كه ما شديم « دهقان فداكار… »

او با بیان اینکه ضرب و شتم آن شب برای من گران تمام شد مى گويد: «دوران بسيارسختى گذراندم، پس از آن ماجرا مريض شدم و ۳۵ روز تمام در بيمارستان بسترى بودم چرا كه تمام بدنم عفونت كرده بود ونياز به مراقبتهاى پزشكى داشتم. آن زمان بود كه همه زندگيم را فروختم تا هزينه بيمارستان و درمان خود را تأمين نمايم...»

دهقان فداکار

ريزعلى درمورد نحوه گذران ۴۴ سال گذشته واينكه چه روزهايى را پشت سرنهاده است آهى از ته دل كشيده وپس از مدتى سكوت، مى گويد: «از كجا بگويم؟ من فراموش شده اى بودم كه ۴۰ سال تمام در انزوا به سر بردم و كسى به من سر نمى زد. اگر لطف خدا نبودنمى دانم الآن چه حالى داشتم...»

دهقان فداكار اما پس از الطاف الهى نقش شريك زندگى خود را در تحمل همه شرايط سخت فراموش نمى كند: « همسرم همواره در طول اين ۴۰ سال يار و ياورم بوده و همه مشكلات راتحمل كرده است . او هم اكنون با وجود سن زيادش در منازل روستاييان كار مى كند، از شير گوسفندان پنير درست مى كند وبا فروش آن قسمتى از معاش زندگيمان تأمين مى شود».

وى مى افزايد: « همسرم حتى چندسال قبل در حاليكه در ميان برف وكولاك كوهستان گير افتاده بودم به تنهايى مرا كه از شدت سرما از حال رفته بودم به روستا رساند و جانم را نجات داد».

ريزعلى مى گويد: «۸ فرزند دارم. ۵ پسر و ۳ دختر . پسرهايم در تهران زندگى مى كنند وهمه به كارهاى كم درآمد مشغولند. البته يكى از پسرهايم نزد من زندگى مى كند تا عصاى دست پدر پيرش باشد».

 به گفته ريزعلى خواجوى، پس از ۴۰ سال زندگى پرمشقت از چند سال قبل اندكى وضعيت معيشتى آنها بهبود يافته است.

خودش در اين باره مى گويد: «... چند سال قبل گويا فرماندار وقت  تبريز به هنگام رسيدگى به درس هاى فرزندش نام مرا دركتاب فارسى مى بيند و به ياد من مى افتد... اما خود ايشان نيز نمى دانستند كه من اهل كجا هستم ودر كجا ساكنم...»

دهقان فداکار مى افزايد: «پس از آنكه ايشان از وضعيت من مطلع مى شوند اقداماتى انجام مى دهند كه باعث شد پس از ۴۰ سال دوباره همه به ياد من بيفتند...»

  ريزعلى مى گويد:« چند سال قبل مرحوم دكتر دادمان وزير آن زمان راه وترابرى مرا به تهران خواستند . در يك روز مقرر به دفتر ايشان رفتم. باورم نمى شد كه يك وزير مرا به دفتر خود دعوت كرده باشد... اما همه در كمال احترام با من برخورد كردند...»

او مى افزايد: «در دفتر آقاى دادمان دو نفر ايرانى مقيم آلمان يك لوح يادبود به همراه ۶۰۰ هزار تومان چك به من اهدا كردند كه از سوى ايرانيان مقيم هامبورگ به من هديه شده بود. سپس آقاى دكتر دادمان مرا به دفتر كارش هدايت كرده و ساعتى با من به گفت وگو نشست...»

 ريزعلى خواجوى در بين سخنان خود از فرماندار تبريز و نيز دكتر دادمان به نيكى ياد كرده و مى گويد: «خدا رحمت كند آن مرد (دكتر دادمان) را ...»

دهقان فداكار مى گويد: «دكتر دادمان پس از آنكه به مشكلات ودرد دلهاى من گوش داد دستور داد كه بنده ماهيانه به عنوان مستمرى مبلغى را از طرف راه آهن دريافت كنم و سپس همان سال من و همسرم را به همراه مبلغ ۵۰ هزار تومان پاداش به سفر مشهد مقدس اعزام كردند كه همه هزينه هاى اين سفر زيارتى به عهده خودشان بود...»

او مى افزايد: «پس از آن سفر زيارتى، توسط استاندار وقت آذربايجان شرقى و فرماندار ميانه به سفر زيارتى حج عمره مشرف شدم كه اين دو سفر هرگز از يادم نخواهد رفت...»

ريزعلى خواجوى اما گذشته از سختی های روزگار مجبور است مشکلات هم روستاییان خود را نیز تحمل کند ... او در موردمشكلات زندگى در روستا مى گويد: «... متأسفانه برخى ما را اذيت مى كنند... به ما كار نمى دهند و برايمان مشكل تراشى مى كنند... زندگى در چنين روستايى محروم و دورافتاده براى من و همسرم كه كم كم از كار افتاده مى شويم بسيار سخت و طاقت فرساست...»

او اما در عين حال تأكيد مى كند: «هم اكنون از نظر جسمى كاملاً  سالم هستم و مشكلى ندارم و براى همين هم همواره خداوند را شاكر هستم كه مرا محتاج كسى نكرده است... هم اكنون تعداد ۲۰گوسفند دارم كه از آنها نگهدارى مى كنم اما با توجه به مشكلات طاقت فرسا به خصوص در فصل سرما ديگر زندگى در روستا برايم امكانپذير نيست...»

از وى مى پرسم از مسؤولان چه انتظارى دارى؟ مى گويد: «به تازگى شنيده ام كه قرار است در شهرستان ميانه خانه به من اهدا كنند كه اگر اينگونه شود بسيارى از مشكلاتمان حل خواهد شد.

ریزعلی در مورد آرزوهايش مى گويد: آرزوهاى انسان تمام ناشدنى است و من نيز به همين زندگى قانع هستم. اما يكى از بزرگترين آرزوهايم زيارت بارگاه امام حسين(ع)... كه اشك از گونه هايش سرازير شده و جمله اش را ناتمام مى گذارد.

من و دهقان فداکار

و آخرين صحبتها

مى گويد: «هدف من در زندگى همواره طاعت خدا و خدمت به خلق خدا بوده و من آن شب آن كار را فقط براى رضاى خدا انجام دادم. كار من مهمتر از كار رزمندگان و جوانانى نبود كه ۸سال تمام در زير انواع مشكلات مقاومت كردند تا ما هم اكنون به روز مردم عراق و افغانستان نيفتيم و در امنيت كامل به زندگى ادامه دهيم. اما باز هم خدا را شاكرم و خوشحالم از اينكه كسى كه خودش چيزى نيست و در گوشه اى از اين روستاى گمنام افتاده است همه در كشور او را مى شناسند و به وى محبت مى كنند...»

وى تأكيد مى كند: «اين روستا و نيز روستاهاى اطراف روزگاران سختى را پشت سر گذاشته اند و به دليل نبود امكانات مردم آنها فرارى شده و به شهرهايى چون تهران و تبريز و... مهاجرت كرده واغلب به كارهاى كم درآمد و كاذب مشغول مى شوند در حالى كه در شهر به پول كارگرى آنها چيزى نمى دهند.»

ریزعلی مى افزايد: «در حالى كه اگر حداقل امكانات زندگى در روستاها براى آنها فراهم شود مى توانند روى زمينهاى خود كار كرده و وضعيت خوبى داشته باشند...»

ناهار را مهمان سفره ساده و محقر او هستيم. سفره اى كه از صدق دل و باخلوص نيت گسترانده شده و ما را مهمان صفاى خود كرده است...

به راستى حق ريزعلى هاى كشور تا همين قدر است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط مهرداد خوشکار مقدم  |